تبليغاتX
همیشه در قلب منی

همیشه در قلب منی

دوستت دارم

گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ... وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر ..!!

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت11:50توسط بهار | |

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت10:58توسط بهار | |

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت15:21توسط بهار | |

آن زمان که عاشق مي شوي


 و مي داني که عشقي هست

 و باور داري کسي که تو را دوست دارد

 و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند..

 در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست .....

 و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست

و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني

 تنها اوست که به تو  آرامش خيال مي دهد.....

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت17:27توسط بهار | |

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..." یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه. بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت18:13توسط بهار | |


 


براي تو مي نويسم از عمق احساسم

مي نويسم تا شايد بداني تپش قلبم در سينه......

 

به خاطر توست

 

براي تو مي نويسم که بداني تو بودي آن يگانه عشقي

 


که در لابه لاي خرابه هاي قلبم لانه کرد

 


واز آنها گلستاني جاودانه ساخت.


 

براي تو مي نويسم تا بداني دوريت براي من ......

 

مثل دوري ماهي از آب است ودوري کبوتر از آسمان .....

 

براي تو مي نويسم ديگر از عشق وجودم...... 


با فريادي خاموش که در لابه لاي هياهوي عشق کم شده ......

 

براي توست اي عشق

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت11:26توسط بهار | |

هميشه بايد يک کسي باشد که معني ِ سه نقطه هاي انتهاي جمله هايت را بفهمد...

هميشه بايد کسي باشد !

تا بغض هايت را قبل از لرزيدن چانه ات بفهمد !

بايد کسي باشد که وقتي صدايت لرزيد ! بفهمد !

که اگر سکوت کردي بفهمد !

بايد کسي باشد ! که اگر بهانه گير شدي ! بفهمد !

بايد کسي باشد که اگر سردرد را بهانه آوردي براي رفتن ! نبودن ! بفهمد !

بايد کسي باشد ! که اگر حرف هاي بي معني زدي بفهمد !

بايد کسي باشد .............!

بفهمد که درد داري ! که زندگي درد دارد !

بفهمد که دلگيري !

بفهمد که دلت براي چيزهاي کوچک تنگ شده !!!

بفهمد که دلت براي راه رفتن ! براي دويدن ! تنگ شده !

بفهمد که وقتي باران مي آيد !

برف مي بارد !

راه رفتن مي شود تنها دغدغه ي زندگيت !

بفهمد !!!!

هميشه بايد کسي باشد.......... !

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت16:42توسط بهار | |

داستاني را که مي خواهم برايتان نقل کنم درباره ي سربازي است که پس از جنگ ويتنام

مي خواست به خانه ي خود بازگردد.سرباز قبل از اينکه به خانه برسد از نيويورک با پدر و مادرش

تماس گرفت و گفت "پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه برگردم ولي

خواهشي از شما دارم .رفيقي دارم که مي خواهم اورا با خود به خانه بياورم."

پدرو مادر او گفتند"ما با کمال ميل مشتاقيم که اورا ببينيم"

پسر ادامه داد"ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد. اودر جنگ آسيب ديده و در اثر

برخورد به مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده و جايي براي رفتن ندارد و من ميخواهم

که اجازه دهيد او با ما زندگي کند" پدرش گفت"پسر عزيزم متاءسفيم که اين مشکل براي دوست تو به وجود آمده است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند"

پسر گفت " نه نه من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند"

آنها در جواب گفتند"نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگي

خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش مارا برهم بزند.بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش کني."

در اين هنگام پسر با ناراختي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.

چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده ي پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ي سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند .

پدرو مادر آن پسر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کزدند و براي شناسايي جسد پسر

به طرف پزشکي قانوني مراجعه کردند.

 


با ديدن جسد قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد.........

 


پسر آنها يک دست و يک پا نداشت

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت17:35توسط بهار | |

يک سال ديگه گذشت
يکي ميگه يک سال ديگه تجربه کسب کردم
يکي ميگه يک سال بزرگتر شدم
يکي ميگه يک سال پيرتر شدم
يکي ميگه يک سال به مرگ نزديک تر شدم
يکي ميگه يک سال ديگه بيهوده گذشت
يکي هم اصلا براش مهم نيست و هيچي نميگه.

منم يک سال بزرگتر شدم ... يکسالي که نمي دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم يا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بيام ؟ ... تونستم هموني باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضي از عيب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسي رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسي رو شاد کنم ؟ ...
نمي دونم ...  شايد اونجوري که مي خواستم

باشم نبودم....ولي يکسال بزرگتر شدم...اونم خيلي سريع

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت14:29توسط بهار | |

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت كه توي يه سي دي فروشي كار ميكرد. اما به دخترك در مورد

 عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يك سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت كردن

 با اون… بعد از يك ماه پسرك مرد… وقتي دخترك به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرك گفت كه

او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترك ديد كه تمامي س…ي دي ها باز نشده… دخترك گريه كرد و

گريه كرد تا مرد… ميدوني چرا گريه ميكرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي

ميگذاشت و به پسرك ميداد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت16:59توسط بهار | |

::عشق چيست ؟!؟!::


جواب اين سوالهاي بي جواب رو بايد از کي بگيرم ؟؟؟


از کي بپرسم سرنوشتم چي ميشه !!!


خدايا تو جوابم رو بده !


به من بگو عشق چيست ؟؟؟


اصلا روي زمين مي شه عشق پيدا کرد ؟؟؟


اگه عشقي بود اگه عاشق و معشوقي وجود داشت چرا فرهاد ديوانه وار تيشه به دست کوه ميکند و

شيرين عين خيالش نبودش چرا قامت مجنون توي بيابان خم شد و ليلي آسوده خاطر نشسته بود

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت18:17توسط بهار | |

دخترچيه؟

 وقتي يک دختر حرفي نميزندميليون ها فکر در سرش مي

گذرد

وقتي يک دختربحث نمي کند

عميقا مشغول فکر کردن است

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود

وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو

مي گويد: خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد

وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي

وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي

وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

توجه تو را طلب مي کند

وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي

وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

يعني واقعا دوستت دارد

وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند

زندگي کند

يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي

وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست

پسرچيه؟

وقتي يک پسر حرفي نمي زند

حرفي براي گفتن ندارد

وقتي يک پسر بحث نمي کند

حال وحوصله بحث کردن ندارد

وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

يعني واقعا گيج شده است

وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي

تومي گويد: خوبم يعني واقعا حالش خوبه

وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني

وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند

وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد

بدون که براي همه "فوروارد" کرده

وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود)

وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند

زندگي کند

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت20:11توسط بهار | |

يه روز يه  دختر کور،  روي پله‌هاي يه  ساختمون  نشسته بود ...

 و  يه کلاه  و يه  تابلو رو   کنار پاش گذاشته بود!!!

 روي اون  تابلو نوشته  بود:

 من کورم لطفا کمک کنين!!!

 يه آدم تيزبين از کنار ش مي گذشت...

 نگاهي بهش کرد ... فقط چند تا  سکه  داخل کلاه بود.

 اونم  چند تا  سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از دخترکور اجازه بگيره...

 تابلوي اونو  برداشت و  اونو  برگردوند  و يه جمله ي ديگه روش نوشت

 و تابلو رو  کنار پاي او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت .

 عصر اون ‌روز، اون مرد دوباره  به اون  ساختمون برگشت،

 و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!!

دختر کور از صداي قدم‌هاش ،  اون مردو  شناخت ...

 و ازش  خواست اگه اون  همونيه  که اون  تابلو رو  نوشته،

 بگه که روي تابلو چي نوشته ؟؟؟

اون مرد  جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود،

 من فقط نوشته ي  شما را به يه  شکل ديگه نوشتم !!!

و لبخندي زد و به راه خود ش  ادامه داد.

 دختر کور هيچوقت نفهميد که اون چي روي تابلو نوشته بود

ولي روي تابلوش خونده ميشد :

امروز بهار ه ، ولي من نمي‌تونم اونو  ببينم !!!

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت20:36توسط بهار | |

اميري به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زيباتر از من خواهرم

است كه در پشت سر تو

ايستاده است.امير برگشت و ديد هيچكس نيست .شاهزاده گفت:عاشق

نيستي !!!!عاشق به غير نظر نمي كند .

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت19:12توسط بهار | |

دختري بود که يه پسري رو دوست داشت. اما اون پسره بي دليل رفت. دختره افسرده شد براي دوري از

 تنهايي چت مي کرد. يه روز تو چت با يه پسري آشنا شد. اون پسره بهش گفت که تو با من باش و به

من اعتماد کن تا منم اعتمادتو نسبت به پسرا جلب کنم. اون دختره با اينکه به عشق قبليش فکر مي

کرد اما تنها اميدش اون پسره بود حتي وقتي که عشق قبليش دنبالش اومد ديگه باهاش نرفت و کم کم

 عاشق اون پسره شد. وقتي تازه مي خواست عاشقش بشه پسره تنهاش گذاشت فقط گفت مي

خوام مشکلاتمْ حل کنم. دختره ناراحت بود اما به اميد اينکه اون دوباره بياد بهش گفت منتظرت مي

مونم. دختره دوباره چت مي کرد تو اين مسير با کسان زيادي چت کرد اما هيچ وقت عاشق هيچ

کدومشون نبود شايد دو. سه نفري عکسش و ديده بودن يا حتي اون به يکي از اونا بر حسب اتفاق وب

داده بود اما با هيچ کدومشون دوست نبود و با اونا حرف نزده بود وقتي بعد از چند ماه دوباره پسره

برگشت و بهش گفت که به خاطر يه دختر ديگه تو رو يه مدت ول کردم دختره خيلي ناراحت شد چون

 اولين باري که باهاش حرف زده بود بهش گفته بود که وقتي با مني فقط با من باش. ولي اونو بخشيد و

 به اين فکر کرد حتماً چون من بهش بي محلي کردم رفته دنبال يکي ديگه. پس سعي کرد که بيشتر

باهاش باشه و بيشتر محبتش کنه. با اينکه هميشه اين موضوع ناراحتش مي کرد سعي مي کرد به

روش نياره. چون بعضي وقتا که حرفشْ مي زد پسره بهش مي گفت تو خيلي بي جنبه اي!!!!

بعد از چند مدت پسره به دختره گفت که ديگه چت نکن دختره به خاطر پسره ديگه چت نکرد. اونا عاشق

 هم بودن. دختره اون پسرْ مي پرستيد. اونا قرار بود با هم ازدواج کنن. يه روز معلم خصوصي دختره

مزاحمش شد اما دختره مي ترسيد به پسره بگه چون اون خيلي غيرتي بود.

يه روز پسره رفت تو  آي دي دختره (اون پسورد آي دي دختره رو داشت) يه کسايي واسش آف گذاشته

 بودن پسره به دختره شک کرد. پسره مي خواست بزاره بره. دختره خيلي التماسش کرد بالاخره پسره

 موند. اون هر روز اذيتش مي کرد. واسش شرط مي ذاشت و شرطاي سخت. اما دختره همه رو قبول

مي کرد چون دوسش داشت و عاشقش بود.

پسره بهش تهمت مي زد. بهش حرفاي زشت مي زد اما دختره تحمل مي کرد چون همش خودشو

سرزنش مي کرد که چرا از غيرتش مي ترسيده. و يا چرا بعضي چيزا رو فراموش کرده که بگه. دختره مي

 دونست که اشتباه کرده اما اينم مي دونست که اشتباهش قابل بخششه

پسره يه روز باهاش خوب بود يه روز دعوا مي کرد. اين وضعيت يک ماه بود که ادامه داشت. اما بالاخره

 پسره بهش گفت که: ديگه نمي خوامت من يه دختر دروغ گو نمي خوام. تو يه دختره بد هستي. اون

حتي به دختره تهمت هاي ديگه اي هم مي زد. اما دختره هنوزم مي خواستش. هنوزم بهش التماس

 مي کرد. اما اون رفت و دختره هنوزم که هنوزه منتظرشه ولي ...............

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت18:1توسط بهار | |

ميخوام همه بدونن با اينکه الان هم دارمت و هميشه باهميم

 ولي زود به زود دلم برات تنگ ميشه .

هميشه برام عزيز بودي  و هستي و ميموني .

هيچ چيز مثل داشتنت منو اينهمه خوشحال نميکنه .

           دوستت خواهم داشت
فونت زيبا ساز

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت20:24توسط بهار | |

مي خواهم باز هم برايت بنويسم

           مي خواهم باز هم خودكارم با اسم تو بلرزد

            بنويسد به ياد تو

                                فقط تو...

         مي خواهم اشك ها امانم ندهند

            مي خواهم بنويسمت

مي خواهم...

                حاضرم براي دوباره ديدنت همه چيز را بخواهم

      حتي مرگ را..

    مي خواهم خودكار فقط براي تورنگ دهد

                     مي خواهم اشك ها و خنده هايت را

   دست هايم سرد و خشكيده اند هنوز

                                      در انتظارت...

و به هيچ نگاه گرمي پاسخ نخواهند داد

           مي خواهم براي تو باشم

     ميخواهم برايت بميرم....

ميخواهم بداني

                    بداني

                            بداني

            بيشتر از قبل

                         دلتنگت هستمفونت زيبا ساز

+نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت12:24توسط بهار | |

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم

نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين

حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.


خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به

سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.


اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي

وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها

 داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار

 دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر

ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من

ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت20:18توسط بهار | |

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...

غصه هایت برای من  ...

همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
 دوستت دارم ...

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت11:55توسط بهار | |

تحمل کردن زیباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم

زندگی شیرین است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سینه ی تو تمام شوم

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود

اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

زنگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای

اما بدان دوستت دارم

از پشت این همه فاصله

از پشت این همه حرف

دوستت دارم


+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت11:3توسط بهار | |

نمي دانم چه کردي با دل من

که اين دل بي قرار بي قرار است

نمي دانم چه گفتي با نگاهت

که چشمانم چنين در انتظار است

فقط يک لحظه جانا در برم باش

که با تو چهار فصلم ،بهار است

به وقت ديدن آن روي ماهت

تپش هاي دل من بي شمار است

براي من فقط يک لحظه زيباست

و آن هم لحظه ديدار يار است ...

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت13:12توسط بهار | |

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان

لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده

بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا

ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و


گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟


لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه

 عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه

معنی شفاهیشو حفظ کنید


و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد

بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای

 یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم

بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر

بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...


من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی

قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه

صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو

دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست

منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی

عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز

کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم

گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر

نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم

جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره

کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به

اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست

عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق

 من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد

هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای

عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت

می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

 زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش 


دوستدار تو (ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم

جوابم واضح بود 


معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی 

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل

شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان 


لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟


ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو

دیگه هم بلند نشد


آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم

 رسیدن...


لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1390ساعت11:38توسط بهار | |

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت14:52توسط بهار | |

خودت گفتي وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است

بهار هر کسي عيد است و نوروز / بهار عاشقان ديدار يار است . . .

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی
نوروز 1390 مبارک باشه عزیزم

* * * * * * *

سلام به همه دوستان عزیزم.عید نوروز رو بهتون تبریک میگم واستون سلامتی و سربلندی آرزو میکنم 

سبز باشید و خرم

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت12:59توسط بهار | |

تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت پلي...
چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....
و درخت تنها عشق را پيدا کرد.
عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان
عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل
... و درخت تنها عشق را پيدا کرد
عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود
عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان
عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت16:10توسط بهار | |

 

 عکس   چند متن عاشقانه کوتاه فوق العاده زیبا

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت15:39توسط بهار | |

زانو هامو بغل كرده بودم و نشسته بودم كنار ديوار

ديدم يه سايه افتاد روم

سرم رو آوردم بالا

نگاه كرد تو چشام، از خجالت آب شدم

تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد

 گفت:تنهايي

گفتم:آره

 گفت:دوستات كوشن؟

گفتم: همشون گذاشتن رفتن

 گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن!

گفتم:اشتباه كردم

 گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي

گفتم:نه

 گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟

گفتم:بودم

 گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟

گفتم:بردم، همين الان بردم

 گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي

 گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم)

-سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره

 گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش

گفتي:ببخشم؟

 گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري

گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟

تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم

 گفتم:فقط شرمندتم

 گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟

گفتم:آخه تنهام

 گفتي:پس من چي رفيق؟

من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت

من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن

اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو

من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري،

هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي

اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم

 ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم

گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم

گفتم دوست دارم...

 گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي

بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي

يك كلام،خدا تو بهتريني......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت19:4توسط بهار | |

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني..

دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعرمني...

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني...

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني...

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني...

دوستت دارم چون زيباترين روياي مني...

دوستت دارم به يک نگاه عشق مني...

دوستت دارم چون نیمه ی منی...

دوستت دارم چون عمر منی...

دوستت دارم چون ...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت18:19توسط بهار | |

                                                       می دونی عاشقتم؟

می دونی خاطر خاتم؟

می دونی می خوامت؟

می دونی که همه ی کسمی؟

می دونی که بدون توزندگی برایم غیر ممکن است؟

می دونی که بدون تو یعنی مرگ؟

عزیزم مطمئن باش که عاشقتم.خاطر خاتم.می خوامت

و تو تمام چیز و همه ی کسم هستی و با تو زنده ام و زندگی می کنم..

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت16:53توسط بهار | |

کاش بدونی دوست دارم به جز تو عشقی ندارم

کاش بدونی به یاد تو چشمامو رو هم میزارم

کاش بدونی رویای من همیشه با تو بودنه

کاش بدونی قلب من فقط واسه تو میزنه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت19:47توسط بهار | |