|
گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان، آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های آیینه آینده روشن ... وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به قعرِ دلتنگی سقوط کردم ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر نمی کشاند ... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر ..!!
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
آن زمان که عاشق مي شوي و باور داري کسي که تو را دوست دارد و در آن شبهاي سرد و يخبندان با تو مي ماند.. در آن لحظات مي فهمي دوست داشتن چقدر زيباست ..... و آن زمان که کسي در فراسوي خيال تو نيست و تو تنهاي تنها در جاده هاي برهوت زندگي قدم مي زني تنها اوست که به تو آرامش خيال مي دهد.....
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه..." یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟" پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند." همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه. بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، " عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم--- قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد "شیرینه
مي نويسم تا شايد بداني تپش قلبم در سينه...... به خاطر توست براي تو مي نويسم که بداني تو بودي آن يگانه عشقي براي تو مي نويسم تا بداني دوريت براي من ...... مثل دوري ماهي از آب است ودوري کبوتر از آسمان ..... براي تو مي نويسم ديگر از عشق وجودم...... براي توست اي عشق
هميشه بايد يک کسي باشد که معني ِ سه نقطه هاي انتهاي جمله هايت را بفهمد... هميشه بايد کسي باشد ! تا بغض هايت را قبل از لرزيدن چانه ات بفهمد ! بايد کسي باشد که وقتي صدايت لرزيد ! بفهمد ! که اگر سکوت کردي بفهمد ! بايد کسي باشد ! که اگر بهانه گير شدي ! بفهمد ! بايد کسي باشد که اگر سردرد را بهانه آوردي براي رفتن ! نبودن ! بفهمد ! بايد کسي باشد ! که اگر حرف هاي بي معني زدي بفهمد ! بايد کسي باشد .............! بفهمد که درد داري ! که زندگي درد دارد ! بفهمد که دلگيري ! بفهمد که دلت براي چيزهاي کوچک تنگ شده !!! بفهمد که دلت براي راه رفتن ! براي دويدن ! تنگ شده ! بفهمد که وقتي باران مي آيد ! برف مي بارد ! راه رفتن مي شود تنها دغدغه ي زندگيت ! بفهمد !!!! هميشه بايد کسي باشد.......... !
داستاني را که مي خواهم برايتان نقل کنم درباره ي سربازي است که پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه ي خود بازگردد.سرباز قبل از اينکه به خانه برسد از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت "پدر و مادر عزيزم جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه برگردم ولي خواهشي از شما دارم .رفيقي دارم که مي خواهم اورا با خود به خانه بياورم." پدرو مادر او گفتند"ما با کمال ميل مشتاقيم که اورا ببينيم" پسر ادامه داد"ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد. اودر جنگ آسيب ديده و در اثر برخورد به مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده و جايي براي رفتن ندارد و من ميخواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند" پدرش گفت"پسر عزيزم متاءسفيم که اين مشکل براي دوست تو به وجود آمده است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند" پسر گفت " نه نه من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند" آنها در جواب گفتند"نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش مارا برهم بزند.بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش کني." در اين هنگام پسر با ناراختي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند. چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده ي پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ي سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند . پدرو مادر آن پسر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کزدند و براي شناسايي جسد پسر به طرف پزشکي قانوني مراجعه کردند.
يک سال ديگه گذشت منم يک سال بزرگتر شدم ... يکسالي که نمي دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم يا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بيام ؟ ... تونستم هموني باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضي از عيب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسي رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسي رو شاد کنم ؟ ...
پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت كه توي يه سي دي فروشي كار ميكرد. اما به دخترك در مورد
عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يك سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت كردن با اون… بعد از يك ماه پسرك مرد… وقتي دخترك به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرك گفت كه او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترك ديد كه تمامي س…ي دي ها باز نشده… دخترك گريه كرد و گريه كرد تا مرد… ميدوني چرا گريه ميكرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرك ميداد
::عشق چيست ؟!؟!::
شيرين عين خيالش نبودش چرا قامت مجنون توي بيابان خم شد و ليلي آسوده خاطر نشسته بود
دخترچيه؟
وقتي يک دختر حرفي نميزندميليون ها فکر در سرش مي گذرد وقتي يک دختربحث نمي کند عميقا مشغول فکر کردن است وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد: خوبم يعني اصلا حال خوبي ندارد وقتي يک دختر به تو خيره مي شود شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند توجه تو را طلب مي کند وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم يعني واقعا دوستت دارد وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست پسرچيه؟ وقتي يک پسر حرفي نمي زند حرفي براي گفتن ندارد وقتي يک پسر بحث نمي کند حال وحوصله بحث کردن ندارد وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند يعني واقعا گيج شده است وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم يعني واقعا حالش خوبه وقتي يک پسر به تو خيره مي شود دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] مي فرستد بدون که براي همه "فوروارد" کرده وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم دفعه اولش نيست (آخرش هم نخواهد بود) وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه
يه روز يه دختر کور، روي پلههاي يه ساختمون نشسته بود ...
و يه کلاه و يه تابلو رو کنار پاش گذاشته بود!!! روي اون تابلو نوشته بود: من کورم لطفا کمک کنين!!! يه آدم تيزبين از کنار ش مي گذشت... نگاهي بهش کرد ... فقط چند تا سکه داخل کلاه بود. اونم چند تا سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از دخترکور اجازه بگيره... تابلوي اونو برداشت و اونو برگردوند و يه جمله ي ديگه روش نوشت و تابلو رو کنار پاي او دختر کور گذاشت و از اونجا رفت . عصر اون روز، اون مرد دوباره به اون ساختمون برگشت، و متوجه شد که کلاه دختر کور پر از سکه و اسکناس شده !!! دختر کور از صداي قدمهاش ، اون مردو شناخت ... و ازش خواست اگه اون همونيه که اون تابلو رو نوشته، بگه که روي تابلو چي نوشته ؟؟؟ اون مرد جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته ي شما را به يه شکل ديگه نوشتم !!! و لبخندي زد و به راه خود ش ادامه داد. دختر کور هيچوقت نفهميد که اون چي روي تابلو نوشته بود ولي روي تابلوش خونده ميشد : امروز بهار ه ، ولي من نميتونم اونو ببينم !!!
اميري به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زيباتر از من خواهرم
است كه در پشت سر تو ايستاده است.امير برگشت و ديد هيچكس نيست .شاهزاده گفت:عاشق نيستي !!!!عاشق به غير نظر نمي كند .
دختري بود که يه پسري رو دوست داشت. اما اون پسره بي دليل رفت. دختره افسرده شد براي دوري از تنهايي چت مي کرد. يه روز تو چت با يه پسري آشنا شد. اون پسره بهش گفت که تو با من باش و به من اعتماد کن تا منم اعتمادتو نسبت به پسرا جلب کنم. اون دختره با اينکه به عشق قبليش فکر مي کرد اما تنها اميدش اون پسره بود حتي وقتي که عشق قبليش دنبالش اومد ديگه باهاش نرفت و کم کم عاشق اون پسره شد. وقتي تازه مي خواست عاشقش بشه پسره تنهاش گذاشت فقط گفت مي خوام مشکلاتمْ حل کنم. دختره ناراحت بود اما به اميد اينکه اون دوباره بياد بهش گفت منتظرت مي مونم. دختره دوباره چت مي کرد تو اين مسير با کسان زيادي چت کرد اما هيچ وقت عاشق هيچ کدومشون نبود شايد دو. سه نفري عکسش و ديده بودن يا حتي اون به يکي از اونا بر حسب اتفاق وب داده بود اما با هيچ کدومشون دوست نبود و با اونا حرف نزده بود وقتي بعد از چند ماه دوباره پسره برگشت و بهش گفت که به خاطر يه دختر ديگه تو رو يه مدت ول کردم دختره خيلي ناراحت شد چون اولين باري که باهاش حرف زده بود بهش گفته بود که وقتي با مني فقط با من باش. ولي اونو بخشيد و به اين فکر کرد حتماً چون من بهش بي محلي کردم رفته دنبال يکي ديگه. پس سعي کرد که بيشتر باهاش باشه و بيشتر محبتش کنه. با اينکه هميشه اين موضوع ناراحتش مي کرد سعي مي کرد به روش نياره. چون بعضي وقتا که حرفشْ مي زد پسره بهش مي گفت تو خيلي بي جنبه اي!!!! بعد از چند مدت پسره به دختره گفت که ديگه چت نکن دختره به خاطر پسره ديگه چت نکرد. اونا عاشق هم بودن. دختره اون پسرْ مي پرستيد. اونا قرار بود با هم ازدواج کنن. يه روز معلم خصوصي دختره مزاحمش شد اما دختره مي ترسيد به پسره بگه چون اون خيلي غيرتي بود. يه روز پسره رفت تو آي دي دختره (اون پسورد آي دي دختره رو داشت) يه کسايي واسش آف گذاشته بودن پسره به دختره شک کرد. پسره مي خواست بزاره بره. دختره خيلي التماسش کرد بالاخره پسره موند. اون هر روز اذيتش مي کرد. واسش شرط مي ذاشت و شرطاي سخت. اما دختره همه رو قبول مي کرد چون دوسش داشت و عاشقش بود. پسره بهش تهمت مي زد. بهش حرفاي زشت مي زد اما دختره تحمل مي کرد چون همش خودشو سرزنش مي کرد که چرا از غيرتش مي ترسيده. و يا چرا بعضي چيزا رو فراموش کرده که بگه. دختره مي دونست که اشتباه کرده اما اينم مي دونست که اشتباهش قابل بخششه پسره يه روز باهاش خوب بود يه روز دعوا مي کرد. اين وضعيت يک ماه بود که ادامه داشت. اما بالاخره پسره بهش گفت که: ديگه نمي خوامت من يه دختر دروغ گو نمي خوام. تو يه دختره بد هستي. اون حتي به دختره تهمت هاي ديگه اي هم مي زد. اما دختره هنوزم مي خواستش. هنوزم بهش التماس مي کرد. اما اون رفت و دختره هنوزم که هنوزه منتظرشه ولي ...............
ميخوام همه بدونن با اينکه الان هم دارمت و هميشه باهميم
ولي زود به زود دلم برات تنگ ميشه . هميشه برام عزيز بودي و هستي و ميموني . هيچ چيز مثل داشتنت منو اينهمه خوشحال نميکنه .
مي خواهم باز هم برايت بنويسم مي خواهم باز هم خودكارم با اسم تو بلرزد بنويسد به ياد تو فقط تو... مي خواهم اشك ها امانم ندهند مي خواهم بنويسمت مي خواهم... حاضرم براي دوباره ديدنت همه چيز را بخواهم حتي مرگ را.. مي خواهم خودكار فقط براي تورنگ دهد مي خواهم اشك ها و خنده هايت را دست هايم سرد و خشكيده اند هنوز در انتظارت... و به هيچ نگاه گرمي پاسخ نخواهند داد مي خواهم براي تو باشم ميخواهم برايت بميرم.... ميخواهم بداني بداني بداني بيشتر از قبل
اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم
نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم. سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد. وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ غصه هایت برای من ... همه بغضها و اشكهایت برای من .. صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده
تحمل کردن زیباست
نمي دانم چه کردي با دل من که اين دل بي قرار بي قرار است نمي دانم چه گفتي با نگاهت که چشمانم چنين در انتظار است فقط يک لحظه جانا در برم باش که با تو چهار فصلم ،بهار است به وقت ديدن آن روي ماهت تپش هاي دل من بي شمار است براي من فقط يک لحظه زيباست و آن هم لحظه ديدار يار است ...
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم معنی شفاهیشو حفظ کنید بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش جوابم واضح بود لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان دیگه هم بلند نشد رسیدن...
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
خودت گفتي وعده در بهار است / بهار آمد دلم در انتظار است
بهار هر کسي عيد است و نوروز / بهار عاشقان ديدار يار است . . . باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی * * * * * * * سلام به همه دوستان عزیزم.عید نوروز رو بهتون تبریک میگم واستون سلامتی و سربلندی آرزو میکنم سبز باشید و خرم
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.
زانو هامو بغل كرده بودم و نشسته بودم كنار ديوار ديدم يه سايه افتاد روم سرم رو آوردم بالا نگاه كرد تو چشام، از خجالت آب شدم تمام صورتم عرق شرمندگي پر كرد گفت:تنهايي گفتم:آره گفت:دوستات كوشن؟ گفتم: همشون گذاشتن رفتن گفتي: تو كه مي گفتي بهترين هستن! گفتم:اشتباه كردم گفتي: منو واسه اونا تنها گذاشتي گفتم:نه گفتي:اگه نه،پس چرا ياد من نبودي؟ گفتم:بودم گفتي:اگه بودي،پس چرا اسمم رو نبردي ؟ گفتم:بردم، همين الان بردم گفتي:آره،الان كه تنهايي،وقت سختي گفتم:.....(گر گرفتم از شرم-حرفي واسه جواب نداشتم) -سرمو اينداختم پايين-گفتم:آره گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش گفتي:ببخشم؟ گفتم:اينقدر ناراحتي كه نمي بخشي منو؟ حق داري گفتي:نه! ازت ناراحت نبودم! چيو بايد مي بخشيدم؟ تو عزيز تريني واسم،تو تنهام گذاشتي اما تنهات نذاشته بودمو نمي ذارم گفتم:فقط شرمندتم گفتي:حالا چرا تنها نشستي؟ گفتم:آخه تنهام گفتي:پس من چي رفيق؟ من كه گفتم فقط كافيه صدا بزنی منو تا بيام پيشت من كه گفتم داري منو به خاطر كسايي تنها مي ذاري كه تنهات مي ذارن اما هر موقع تنها شدي غصه نخور،فقط كافيه صدا بزني منو من هميشه دوست دارم،حتي اگه منو تنها بزاري، هميشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودي،منو فراموش كردي تو اين خوشي اما من مواظبت بودم،آخه رفيقتم،دوست دارم ديگه طاقت نياوردم،بغض كردمو خودمو اينداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط كردم گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم گفتم دوست دارم... گفتم: داد مي زنم تو بهترين رفيقيييييييييييييييي بغلت كردم گفتم:تو بن بست رفيقي يك كلام،خدا تو بهتريني......
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني..
می دونی عاشقتم؟ می دونی خاطر خاتم؟ می دونی می خوامت؟ می دونی که همه ی کسمی؟ می دونی که بدون توزندگی برایم غیر ممکن است؟ می دونی که بدون تو یعنی مرگ؟ عزیزم مطمئن باش که عاشقتم.خاطر خاتم.می خوامت و تو تمام چیز و همه ی کسم هستی و با تو زنده ام و زندگی می کنم.. |
About![]()
شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
سوتک |